معارف دینی
قالب وبلاگ
 

هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
چرا ما به زمین چسبیده ایم؟ بعضی هامون دیگه حتی از خواب پرواز هم میترسیم و تبخال می زنیم! مگه ما همونایی نبودیم که احساس میکردیم دنیا برامون خیلی تنگه و داریم خفه می شیم؟ مگه ما نبودیم که تو تنهایی هامون زمزمه میکردیم:
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر/ این سقوط بی دلیل این هبوط ناگزیر،
مثل گریه بی امان مثل شعر ناگهان/ مثل لحظه های من احتناب ناپذیر،
ای مسافر غریب در کویر سوت و کور/ با تو آشنا شدم با تو درهمین مسیر،
در سکوت بی کسی تو مرا صدا زدی/ دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر،
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها/ این منم در این طرف پشت میله ها اسیر،
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر/ با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر...

خدایا تو خودت گواهی که اون روزای جنگ و جبهه، هر وقت از دوکوهه به تهران می رسیدیم انگار تمام سلولهای بدنمون فریاد میزد:

                                                                                                        


عبور این همه آدم چقدر ماشینی است/ صدای صحبتشان مثل سنگ بر چینی است
نه رایتی نه نشانی که سمت حق باشد/ خدا ببخشدشان رسم، رسم بی دینی است
عبور می کند امید آه در کوچه/ میان دست کسی عشق و آب و سینی نیست
خدا کند که نمیرند قاصدکهایم/ عبور این همه آدم چقدر ماشینی است
و حالا نه تنها قاصدکهایم همه مرده اند بلکه خاطره هاشونم مرده و پوسیده اند...

اما نه! این خلاف انصافه! این منم که مرده ام و دیگر از شکستن آیینه ای، دلم نمی شکند و از پرپر شدن شقایقی، قلبم ترک بر نمیدارد...
و الا شهید، زنده است و دایم به عالم حیات می بخشد. بقول آقا مرتضی:
"هنر آنست که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و همیشه مبدأ و منشأ حیات بشری کسانی بوده اند که اینگونه مرده اند."

یادم میاد، در دوران مدرسه درسی داشتیم تو ادبیات فارسی بنام طوطی و بازرگان. هم بخاطر طولانی بودن شعر و هم کمی بدسلیقگی معلم عزیز- که بجای تلاش برای ورود ما به عالم حقایق پشت پرده اون شعر، همش اصرار داشت به یادگیری صنایع ادبی عجیب و غریبش- اون موقع خیلی این شعر به دلم ننشست و الا شاید امروز اوضاعم ایجوری نبود!! اما بعدها که خودم به گشت و گذار در بوستان ادب و گلستان فرهنگ ایرانی پرداختم، تازه فهمیدم با این نظام آموزشی چه کلاهی به سرمون شده و ... بگذریم خلاصه ماجرا از این قرار بود که: "بود بازرگان و او را طوطیی..."
تاجری بود و طوطی سخنگویی داشت که در دلتنگی ها همدم و مونس تاجر بود. روزی به قصد تجارت عازم هندوستان شد.قبل از سفر از تک تک اهل منزل خود سفارش سوغات گرفت و وقتی نوبت به طوطی رسید، به تاجر گفت: در فلان محله از فلان شهر هندوستان، باغ بزرگی است بنام باغ طوطیها. اگر یاد من بودی و فرصت کردی، به آنجا برو و به هرکدام از طوطی ها که رسیدی سلامم را برسان و بگو: من در خانه ام طوطی مثل شما دارم، از شما درخواست کرده برایش پیام شادی بخش بفرستید.
تاجر در خلال سفر هندوستان فرصتی پیدا کرد و سری به باغ طوطی ها زد. دید هزاران طوطی، آزاد و رها از شاخه ای به شاخهای پرواز میکنندو.... به یکی از آنها سلام کرد و تا پیام طوطی خودش را به او گفت، با کمال تعجب دید که آن طوطی درجا خشک شد و از روی درخت افتاد و مُرد. به دومی رسید همین اتفاق افتاد، همینطور سومی و چهارمی و...
بیچاره تاجر که سر از این ماجرا در نمی آورد، ناامید ادامه نداند و در بازگشت با شرم و خجالت سراغ طوطی خودش رفت تا واقعه را برایش تعریف کند و بقول معروف عذر بیاورد. اما به محض اینکه آنچه دیده بود برای طوطی تعریف کرد؛ تا گفت که طوطی ها به محض شنیدن پیامت یکی پس از دیگری درجا خشک می شدند و از درخت بر زمین می افتادند.
طوطی تا این جمله را شنید درجا خشک شد و نقش کف قفس گردید..... تاجر درمانده نالان و گریان و از روی ناچاری جنازه او را به قصد دفن به باغچه خانه برد و تا بر زمین گذارد تا چاله ای بکند، ناگهان طوطی از جا جست و پرواز کرد!
و روی شاخه درختی نشست. بازرگان حیران از او تقاضا کرد اندکی تإمل کند و او را از رمز و راز این ماجرای عجیب آگاه سازد.
طوطی گفت:در حقیقت دوستانم در هندوستان با ان رفتار خود به من پیام دادند که ای بیچاره تا زمانی که در بند و اسیر آب و دانه و احترام این تاجری، لیاقت تو بیشتر از همان زندان قفس نیست. هرگاه خواستی همچون ما آزاد و رها باشی، اول باید نفس سرکش را بکشی....

هرکه از تن بگذرد جانش دهند/ چون که جان درباخت جانانش دهند
هر که در سجن ریاضت طی کند/ یوسف آسا مصر کنعانش دهند
هر که نفس بت صفت را بشکند/ در دل آتش گلستانش دهند
هرکه گردد مبتلای درد عشق/ از شراب وصل درمانش دهند...

آری بزرگترین درس شهادت، همین است که "موتوا قبل أن تموتوا" و شهادت هنر مردان خداست و این بهترین و زیباترین و سریعترین راه سلوک الی الله است.
اما هفت شهر عشق شهدا کدامست؟..............[ادامه دارد]                                    

[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمودی نژاد- میرمحمدی - خجسته صفا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ کوششی است از جمعی دوست دار اهل بیت که می خواهند در تب و تاب زندگی مادی مخاطب شکوه پیامبر در آیه «یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً » نباشند. جمع صمیمی ما ماهانه در قالب هیئت امام زمان به پای سخن اهل معنا می نشیند تا معارف دینی را به جان بشنود در آیات تدبر کند و به آموزه های دینی عمل نماید.
موضوعات وب
آرشيو مطالب
امکانات وب