هفت شهر عشق/ شهر اول: معرفت...

سال آخر دبیرانش متوجه می شوند که او در هر کلاسی چندبار اجازه می گیرد و بیرون میرود و دوباره برمیگردد. بالاخره یکی از دبیران مصر میشود که علت را کشف کند. می گوید یک بار که ناصر اجازه خواست تا از کلاس برود بیرون اجازه دادم، اما بلافاصله پشت سرش رفتم و دیدم آرام وارد نمازخانه مدرسه شد و مهر نمازی گذاشت و سر بر مهر ناله ای کرد و اشکی ریخت و دوباره به سمت کلاس رفت. آخر زنگ نگهش داشتم و با اصرار، علت این حالتش را جویا شدم. اول زیربار نمی رفت ولی وقتی متوجه شد که من امروز تعقیبش کرده ام با شرمساری گفت: "چند وقته که تند تند دلم برای خدا تنگ میشه...." چند روز بعد هم رفت جبهه و تا امروز که این متن را برای آژانس دوستی می نویسم حتی از جنازه اش هم اثری پیدا نشده. گویا خدا روح ناصر را با جاش خریده و برده...!
اگر مجنون دل شوریده ای داشت/ دل لیلی از آن شوریده تر بی؛

دوستان شهید عبدالله میثمی – نماینده امام در قرارگاه خاتم –می گویند که او هر نیمه شب در کنج خلوتی نجوا میکرد : «سبوح قدوس ربنا و رب الملایکة و الروح» وقتی در طلاییه پیکر یکی از دوستان شهیدش را روی برانکارد دید بر سر و صورت  میزد و می گفت :«خدایا عبدالله را این  طوری بخر.»

از حسن روی یوسف دستها بریده باشد/ از حسن یوسف ما سرها بریده باشد..،

ادامه دارد........                                                                                      حم

/ 0 نظر / 25 بازدید